غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
409
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
منزل ساخت و لشگر امير حسين در صباح همانروز كه امير تيمور گوركان از قرشى نهضت نموده بود بدانجا رسيد امير موسى تايجوت برتق و فتق مهمات آنديار مشغول گرديد اما صاحبقران سعادت انتما از سر چاه شوراب قاصدان سخندان نزد ملك معز الدين كرت و محمد بيك جونى قربانى روانه گردانيد تا معلوم نمايند كه آن دو سردار با آنحضرت در مقام وفا و وفاقاند يا سر خلاف و نفاق دارند و زمان غيبت ايلچيان دو ماه و نيم امتداد يافته در آن مدت هركاروانى كه از خراسان بسر آنچاه ميرسيد پادشاه عاليجاه ايشان را بتوقف مأمور ميگردانيد و چون ايلچيان معاودت نمودند آوازه درانداخت كه ملك هرات استدعاء حضور ما كرده و كاروانيان را اجازت داده با متعلقان سوار گشت و روى بصوب هرات آورد و چون تجار بقرشى رسيدند امير موسى و ساير اعيان لشگريان امير حسين خبر امير تيمور گوركان از ايشان پرسيدند سوداگران جواب دادند كه امير تيمور با مردم خوش پيش ملك هرات رفت و امير موسى آن سخنان را تصديق نموده از قلعه نصف بيرون آمد و با هفتهزار سوار موضع بيمراغ را منزل ساخت و ملك بهادر با پنجهزار سوار از ايل قراوناس در قرغاشون توپه و گنبد لولى علم اقامت برافراخت . ذكر توجه نمودن امير صفشكن بجانب قرشى و انهزام يافتن مخالفان در غايت مذلت و ناخوشى چون صاحبقران كامكار كامياب در منزل شوراب كاروانيان را اجازت داده بر سمت هرات روانشد بعد از رحلت قافله بازگشته در منزل مبارك نزول كرد و موازى مدتى كه كاروان از آنجا بقرشى تواند رسيد توقف فرمود آنگاه همت عالى نهمت با دفع اعداء دولت مصروفداشته عنان عزيمت بصوب نخشب معطوف گردانيد و در آن زمان دويست و چهل و سه كس در ملازمت موكب همايون بودند اما بيشتر در سلك اعاظم امراء شجعان انتظام داشتند مانند سيورغتمش اوغلان و امير داود و غلات و امير جاكوبرلاس و امير سار بوغاء جلاير و حسين بهادر و امير سيف الدين تكودر عباس بهادر از قبيله قبچاق و آقبوغا بهادر از قوم نايمان و محمود شاه بخارى و غيرهم از مردم كارزارى و آن مهر سپهر كامكارى با وجود قلت عدد و كثرت عدو اعتماد بر عنايت حضرت عزت و قوت دولت كرده روى به راه آورد و بعد از وصول بكنار آب آمويه با چهل و سه كس بشنا از آب گذشته و از قريهء خسار كشتيها گرفته بكنار آب برد تا ساير سپاه عبور نمودند و از آنجا شب در ميان بشير كنت رفته امير جاكو صلاح در آن ديد كه شبيخون بر سر اعداء دون برند و صاحب قران مؤيد بواسطهء قلت عدد اين راى را نپسنديد و سپاه را بتوقف امر كرد بهمراهى مبشر و عبد اللّه روى به راه نهاد و چون بكنار خندق حصار قرشى رسيد پياده شده مبشر را بحراست اسب